تبليغاتX
موجود دوپای شهر مردمک های یخ زده ...


موجود دوپای شهر مردمک های یخ زده ...

آبی باش همانند آبی آسمان...

تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.

 

همه چیز تنها یک چیز است. و هنگامی که آرزوی چیزی را داری

 

سراسر کیهان همدست می شوند تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی...

 

کیمیاگر. پائولو کوئلیو

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 2:5 توسط blue| |

نگاهم

سٌر می خورد 

روی پل های دیروز...

 

خدا به دلم انداخته است

خرابه های خاطرم

آباد می شود...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:39 توسط blue| |

باور نکن تنهاییت را....


باور نکن تنهاییت را


من در تو پنهانم تو در من


ازمن به من نزدیکتر تو


ازتو به تو نزدیکتر من
 

 


باور نکن تنهاییت را


تا یک دلو یک درد داری


تا در عبور از کوچه ی عشق


بر دوش هم سر می گذاری

 


 
دل تاب تنهایی ندارد


باور نکن تنهاییت را


هرجای ای دنیا که باشی


من با توئم تنهای تنها

 


 
من با توئم هر جا که هستی


حتی اگر با هم نباشیم


حتی اگر یک لحظه یک روز

 


با هم در این عالم نباشیم


 
حتی اگر یک لحظه یک روز


با هم در این عالم نباشیم
 
این خانه را بگذار و بگذر

 


با من بیا تا کعبه ی دل


باور نکن تنهاییت را


من با توئم منزل به منزل...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 1:4 توسط blue| |

تابستون با تمام گرمای سوزانش رفتو جاشو به پاییز هزار رنگ داد...

 

پاییز رو دوست دارم چون قبل آغازش 

آغاز یه نفره...

و

 اون انقدر عزیزه که با اومدنش خدا برگهای رنگی درختهارو روی سرش می ریزه.

 

با اومدنش بارون میاد...

 

امید و احساس میاد...

 

وبا اومدنش عشق میاد...

 

 

تولدش مبارک

آغاز فصل رویاها... 

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:2 توسط blue| |

به درختان خیابان تو عادت کردم...
نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 0:5 توسط blue| |

پیغام ماهی ها

 رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم .

سهراب

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:44 توسط blue| |

 حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

 قیصر امین پور

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:40 توسط blue| |

دور بود و این فاصله وحشتناک به نظر می رسید دور خیلی دورتر از آن چیزی بود که بتوانم تصورش کنم اما... ولی نمی دانم چرا ادا مه می دادم و امید داشتم. در راه خیلی ها را مثل خودم دیدم که می گفتند دوستش دارند اما با این حال از جلو رفتن دست کشیدند و اما من رفتم تا بهش برسم می دانید چرا؟ آیا می دانید چرا با همه ی بدبختی ها باز هم خسته نمی شدم می دانید چرا توی اوج نا امیدي  باز هم ستاره ی کوچک امید چشمک می زد می دانید چرا توی اعماق اقیانوسی که در حال غرق شدن بودم شنا را یاد گرفتم به خاطر اینکه بهش برسم و بگویم من از تو نمی ترسم آره می خواستم فریاد بزنم جیغ بکشم و بگویم آره من از تو نمی ترسم موفقیت ای موفقیت های آینده منتظرم باشید منتظر زمانیکه روبه رویتان قرار می گیرم و می گویم از شکست ها  نترسیدم و به سویتان آمدم .آره دلیل همه چراهای من فریادی بود که می خواستم آن را بزنم و بگویم خدا نمی ترسم  ازهیچ کدام از شکست ها درد ها و رنج ها نمی ترسم و بهت ثابت می کنم این را زمانی ثابت می کنم که جلوی موفقیت هایم ایستاده ام و چشمانم به سوی تو به سوی اوج های بی نهایت خیره شده اندو با تمام وجود فریاد می زنم من یک انسانم یک انسان که می داند غیر ممکنی وجود ندارد...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:31 توسط blue| |

از كار هيچ كس شگفتي مكنيد ، تا بنگريد عاقبت آن چه ميشود...
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 23:15 توسط blue| |

زندگی زیباست

 آیا خـــــــــــداوند کـــــافی نیــــــست ؟

 

سوره زمر آیه 36

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 15:20 توسط blue| |

به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی...

 

 

باید پارو نزد وا داد به دریا...

 

باید دل رو به دریا داد...

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 23:13 توسط blue| |

(بااجازه اونی که نمیدونم کیه)

ترک موتور یکی از کارگر های شرکت نشسته بودم که مرا تا جایی برساند. یک روند حرف میزد و من توی صدای ماشین ها و باد نه چیزی می شنیدم و نه حوصله داشتم به حرف هایش گوش بدهم. پیچید توی یک فرعی که از سوراخ موش هایی که بلد بود زودتر مرا برساند. سر پیچ چشمم افتاد به دستش که روی کلاچ موتور بود و با دستمال کثیفی بسته بودش و لکه های خون رویش دیده میشد. برای اینکه صدایم را بشنود توی گوشش داد زدم: دستت چی شده؟ توی کارگاه ضرب خورده؟ چرا نیومدی ببریمت درمانگاه؟

_ توی کارگاه نشده مهندس، رفته لای سیم های موتور!

_ چی؟! چطوری رفته اونجا؟!

_ می خواستم کهنه بگذارم روی لاستیک موتور که وقتی لاستیک می چرخه تمیز و مشکی و خوشگل بشه، دستم رفت لای چرخ!

_ مگه سوارش بودی؟!

_ بله آقا! 80 تا هم سرعتم بود! بی پدر گوشت های 3 تا انگشتمو تراشید، فقط استخونش مونده!

_ دستت فلج میشه که! رفتی دکتر؟

_ نه مهندس! این دکترا نماز نمی خونن، دستشون برکت نداره! رفتم پیش ملا، دعا داد و دوا بست!

_ صورتت چی شده؟

_ کجاش مهندس؟!

_ زیر گوشت

_ ها! اینجا یه خال گوشتی بود مهندس، ریش که میزدم اگه حواسم نبود زخم میشد. خیلی باهاش ور رفتم، خوب نشد. آخرش عموم روش سیگار خاموش کرد که بسوزه و خوب بشه!

_ عجب! خوب شد؟!

_ نه! چرک کرد!

_ پس خوب نشد!

_ خوب که شد، ملا 25 تومنی رو داغ کرد و گذاشت روش! خوب شد!

_بارک الله! پس الان دیگه راحت ریش اونجا رو میزنی!

_ الان دیگه اونجا ریش در نمیاد!

_ همین جا نگه دار، پیاده میشم

ترمز زد و گفت: مگه بانک نمیری مهندس؟

_ پیاده میرم، شاید ملا گفته باشه دو ترکه بزن به دیوار و رستگار شو!

_ چی مهندس؟!

_ هیچی! برو دنبال کارت...

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 14:25 توسط blue| |

 زندگي آب تني كردن در حوضچه اكنون است... 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:47 توسط blue| |

 

 

یک نت برای نواختن باقی مانده بود

ومن آخرین نتی هستم که با هر سازی کوک می شوم

زندگی این راز کوتاه را در آغوش می فشارم

و دوست می دارم....

 دوست می دارم....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 19:40 توسط blue| |

زندگی مثل یه تاس میمونه

اما عددی که میاری بستگی به تلاش و ایمانت برای موفقیت داره

تو میخای چند بیاری؟

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:15 توسط blue| |

لحظه ی چشم وا کردن من
از نخستین نفس گریه
در بهار دور
تا بهار اکنون پیاپی
پیاپی!

عین یک چشم بر هم زدن بود

لحظه ی دیگر اما
تا کجا باد؟
تا کی؟

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:22 توسط blue| |

بخاطر تو...

برای تو...

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:41 توسط blue| |

 

کاش پرواز آسان بود...

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 19:57 توسط blue| |

چهار سال از بهترین روزای عمر  آدما رفت...

به جای اون چی اومد؟...

چهارسال درس... آشنایی... دوستی... غریبی... دلهره... فکر...

خیلی  چیزها که به ذهن نمیاد...

چهارسال...

چی شد... چی یادگرفتیم... چی از دست دادیم....

چهار سال...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 0:5 توسط blue| |

 راستی چه می شود؟!!

 از نیست هست می شویم با تر کیب  سلولهایی کوچک و  نامحسوس

و آهنگ قلبمان اولین موسیقی زیبایی است که گوش عالم هستی را می نوازد و

در نهایت در پی فرا یندی پیچیده  انسان می شویم.

پس قلب ما کانون انسانیتماست!

 اما روحمان به دور از تصور ما در انسانیت ما دمیده می شود و ما به

طور کامل هست می شویم.قلب ما  قلب من و تو می تواند کانون عشق و

محبت باشد اگر در مکتب عشق تعلیم دیده باشد! و روح ما  روح من و  تو

می تواند به گرد زیباییها و خوبیها به پرواز در آید اگر در آینه ای روشن و شفاف

اولین نگاه خود را به جهان دوخته باشد!من کودکی با قلبی انسانی و روحی پاک !!

پس چه می شود که به خود می آیم با کلمات سیاه و  نقاط تاریکی که صفحه دلم

را تا انتها پر کرده است.راستی چه می شود که وقتی به خود می آیم که روح

پاک و سفیدی را که بر من دمیده شده است مانند اسب سرکشی به دنبال

خواهشهای نفسانی تازانده ام و هنوز هم میل تازش دارم؟!

چه می شود که من سر از کوچه پس کوچه های فراموشی در می آورم؟!

چه می شود که من خود را گم می کنم در بیغوله هایی سرد و نمناک؟!

چه می شود که من انسانیت خود را به تاراج می دهم در لولیدن میان زالوهایی

که سرخوش و سرمست از مکش آدمیت من قلابهایشان را از بدن زخمی و

فرسوده من بیرون می کشند تا در جایی دیگر بساط عیش و نوش خود را بگسترانند؟!

راستی چه می شود که راه من در پستوهای پلیدی و پلشتی  پایان می یابد؟!

راستی چه می شود که منی که با عشق آفریده شده ام مانند  لکه ای سیاه بر 

پیشانی همنوعانم سر از ناکجا آبادها در می آورم؟

راستی چه می شود که من با تیغ جنون زخمه بر پیکر همنوعم می زنم و به

تاوان آن هستی خود را بر چوبه دار رقصان می بینم؟!

راستی چه می شود که من نا نوشته برای اندک فراموشی و نشئگی همه

هستی وتعلقات خود را در طبق بندگی به نامردمان پیشکش می کنم؟!

راستی چه می شود که من بی ادعا برای به رخ کشیدن داشته هایم چشم

تنگم را به سوی داشته های دیگران نشانه میروم تا هست دیگران بر هستی

خود وام دهم؟!

 

راستی چه می شود که من راه خود گم می کنم من انسان که خدا مرا با عشق

آفرید و قسمتی از روح خود را بر من دمید ...راستی چه می شود؟

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 11:26 توسط blue| |


Design By : Night Skin