تبليغاتX
موجود دوپای شهر مردمک های یخ زده ...

موجود دوپای شهر مردمک های یخ زده ...

می مانم تا همه ببینند وبدانند گذشت درس بزرگیست که تکرارش بزرگی می بخشد وتقدیمش عطوفت .

می خواهم باشم تابیاموزم بیشتر محبوب بودن را...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 14:3 توسط blue |


A WONDERFUL MOTHER

GOD made a wonderful mother
A mother who never grows old
He made her smile of the sunshine
And He molded her heart of pure gold
In her eyes He placed bright shining stars
In her cheeks, fair roses you see
God made a wonderful mother
And He gave that dear mother to me

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 23:33 توسط blue |


 

مادر تمام هنرهاست

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 23:30 توسط blue |


باز روز دگر میرسد و قاصدک

این باغ صبور خسته را مژده باغبان میدهد و در گوش بذری خفته در

 خاک قصه ی رویش می خواند و نسیم می وزد.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 17:37 توسط blue |


نگاه نکنيد!

اين پنجره اي به خلوت ذهن من است. اگر چه بخار گرفته و جز سايه هايي در آن پيدا نيست که اگر اين هم نبود پرده را می کشيدم تا که هيچ نبينيد. بدي اين بخار اين است که من هم از شما ، از دنيا و از آنچه خارج از خلوتم است جز سايه مبهمي نمي بينم. و چه ترسي دارم که اين بخار را پاک کنم. ای کاش پنجره را باز کنم ، که هوايي بخورم ، که شما را ببينم ، که شما را ببويم. روی شيشه می نويسم:
لطفا" نخوانيد!

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 17:18 توسط blue |


 

در آغاز هيچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود...

 

و خدا بود، و با او عدم ، و عدم گوش نداشت.

 

حرفهایی هست برای گفتن

 

وحرفهایی برای نگفتن

 

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرند

 

سرمایه ی ماورایی هر انسانی حرفهایی است که برای نگفتن دارد

 

و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت

 

پس انسان را آفرید

 

و این بهار خلقت بود!

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387 17:14 توسط blue |


" از بادهایی که می وزند بپرس که کدامین برگ روی درخت ؛ برای رفتن " بعدی " خواهد بود ؟"

                                                                                               

پشت بلندترین روزهای برفی نشسته ام

آسمانم جامه ای از تاریک ترین ابرها به تن دارد

سایه ها حجم مرا می بافند  

و من آهسته تاریک می شوم .

سکوتت را جرعه جرعه می نوشم

تا گرم شوم

گوش کن ، حادثه ها می خوانند !

ببین ، خورشید را بر آسمان ما سنگسار کرده اند !

راستی می دانی

دریا سرزمین ماهیانی ست

که عریان عاشق می شوند ؟

تو بگو تا دریا چقدر فاصله است ؟

تو بگو ؛

در کدام لحظه ای که عمرم به تو قد نمی دهد؟

کاش همچون عروسکها در لحظه می ماندم

بزرگ نمی شدم

بگذار بگذریم

امروز هم آفتاب غروب می کند و من تاریک می شوم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 10:57 توسط blue |


در شهر مردمک های یخ زده...

اینجا هنر می میرد،هنرمند به دنبالش ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 9:52 توسط blue |


 

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم...

  

    

 من مثل شبهای بی ستاره سرد و خالیم...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 0:8 توسط blue |


دلم گرفته ازین روزها....

 

دستها می سایم... تا دری بگشایم...بر عبث می پایم که به در کس آید....

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 0:2 توسط blue |


وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

باشد برای روز مبادا!

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

نه بایدها...

هرروز بی تو

روز مباداست!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 23:59 توسط blue |


طی شد این عمر، تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند، چنان باد دَمان

همه تقصیر من است، این که خودم میدانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم، روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان میگذرد عمر گران؟

کودکی رفت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات


ادامه مطلب

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 11:25 توسط blue |


از ته دل می خواستم و آرزو می کردم که خودم را تسلیم خواب فراموشی بکنم.

 اگر این فراموشی ممکن می شد, اگر می توانست دوام داشته باشد, اگر چشمهایم که به هم می رفت, در ورائ خواب آهسته در عدم صرف می رفت و هستی خودم را احساس نمی کرد

 اگر ممکن بود در یک لکه ی مرکب, در یک آهنگ موسیقی یا شعاع رنگین, تمام هستی ام ممزوج می شد و بعد از این امواج و اشکال, آن قدر بزرگ می شد و می دوانید که به کلی محو و ناپدید می شد

 به آرزوی خود رسیده بودم...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 23:8 توسط blue |


بیهودگی...

امروز را به باد سپردم
امشب کنار پنجره بیدار مانده ام
دانم که بامداد                                  
امروز دیگری را با خود می آورد
تا من دوباره آن را
بسپارمش به باد

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 22:39 توسط blue |


دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است...

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 22:10 توسط blue |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قاصدکها از لابه لای کتاب زندگی ام آمدند، در اطرافم حلقه زدند و به آرامی در گوشم زمزمه کردند...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386



پیوندها

وبلاگ بانوی کوچک...
animalscience
دردهایم...
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin